هِيهات مِنَّا ذِلَّه
نوروز سال ۸۱ بود . روز دوم عيد و اوج ديد و بازديدهاي آميخته با عزاي حسيني . روزها ، تعطيلات نوروزي و شب ها هم اقامه ي عزا از جنس صفوي ! مدت ها بود كه حالم از اين همه ريا و نفاق و تظاهر به شيعه بودن در مناسبات محرم و غيره به هم مي خورد . ديگه از ساكت موندن و تماشاي تحقير اهل بيت عليهم السلام و كوچيك كردن اون ها تا حد موجوداتي (العياذ بالله) ذليل و تو سري خور و دروغ بستن به اون ها و تحريف وقايع پر از شور و حماسه و عدالت خواهي تاريخ تشيع ، خسته شده بودم . مي خواستم يه جايي باشم مثل كربلا . يه جايي كه بوي حسين عليه السلام و اهل بيتش تو فضا پيچيده باشه . و نه حتا شهر كربلا كه از گزند همه ي اين بدعت ها در امان نمونده . يه جايي كه هنوزم امام حسين عليه السلام براشون نماد مبارزه با شرك و كفر و نفاق و بي عدالتيه . يه سرزميني كه امتحان درس عاشوراشون رو با سر بلندي پس داده باشند و به كم تر از بيست هم رضايت ندند . يه جايي كه همه ي واحدهاي عاشورا شناسي و كربلا فهمي شون رو نه تنها تو 579 روز پاس كرده ، بل كه ظرف 45 روز كارشناسي ارشدشون رو هم گرفته باشند . و اون جا ، جايي نمي تونست باشه الا خرم شهر ...
بقچه ي سفرم رو بستم و با يه ياعلي و بدون هيچ هم آهنگي در چه گونه گي خور و خوابم عازم اين سرزمين شدم و تا 17 فروردين هم خودم رو وقف اون جا كردم . يه چند روزي رو مزاحم بچه هاي جنات فكه بوده و بيش تر ايام رو هم خراب مقر تفحص شهداي لشكر 31 عاشورا بودم كه خودش برام عاشورايي بود . دم خوردن و نفس كشيدن با حاج رحيم صارمي و بر و بچه هاش يه عالمي داشت كه نمونه ش رو تو جاي ديگه نديدم . بعضي شب ها رو تا صبح تو كوي و برزن خرم شهر پياده گز مي كردم تا شايد بتونم به راز عاشورايي اون جا پي ببرم . علاقه ي من به اون آب و خاك از سال ها پيش جوونه زده بود و هر روز هم از نهالي نورس به درخت تنومند مبدل مي شد . خرم شهري بودن و موندن آرزوم شده بود و ...
هر بارم كه به اون خاك قدم مي ذاشتم ، با دستي پر از توش و انباني پر از بركت به خونه برمي گشتم . اين بار هم ماحصل اين خرم شهر گردي ، آشنايي با موجودي دوست داشتني به نام كفاح مسعودي بود (كه ماحصل خود اين آشنايي هم يه سه قسمت مستند و يه فيلم نامه ي سينمايي شد) و هم دمي با بچه هاي تفحص و پرسه زدن تو ميدون هاي مين شلمچه و يه چند حلقه عكس از اون ديار .
اين چند تا عكس پايين هم يادگار اون سال و اون روزها تو اون سرزمين حسين شناسيه . سعي كردم خيلي خلاصه و به ترتيب وقايع ، منظورم رو از اين قاب هاي پر از حرف با شما زم زمه كنم . اميدوارم با ديدن هر كدوم از اين عكسا ، يه يا حسين با معرفت رو لباتون نقش ببنده . يا حسين ...
رنگ خون ، ثابت ترين رنگ تاريخ

استاد شهيد ، مرتضا مطهری : « حسين بن علي عليه السلام ، تاريخ خودش را با خون مي نويسد ... »
(حماسه ی حسینی ، شهید مرتضا مطهری ، صفحه ی ۳۷۲)
هِيهات مِنَّا ذِلَّه

امام حيسن عليه السلام : « اگر تمام وجودم را قطعه قطعه كنيد ، [با حكومت جور زمان] بيعت نمي كنم ... »
(حماسه ي حسيني ، شهيد مرتضا مطهري ، صفحه ي 213)
حماسه ی اشک

امام حسين عليه السلام : « أنَا قَتیلُ العََبَرات ... »
آفتاب در آتش

امام حسين عليه السلام : « أنا اُقاتلكُم و أنتُم تقاتِلونَني و النِّساءُ لَيسَ عليهِنَّ جُناحٌ . »
(حماسه ی حسینی ، شهید مرتضا مطهری ، صفحه ی ۲۱۰)
اسارت با عزت

امام حسین علیه السلام : « اهل بیت من ! شما اسیر خواهید شد ولی حقیر و ذلیل نخواهید شد . اسارت شما هم ، اسارت عزت است . »
(حماسه ی حسینی ، شهید مرتضا مطهری ، صفحه ی ۱۹۲)
بیرقی که هرگز بر زمین نماند

شهید سید مرتضا آوینی : « قافله ی عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آن چه فرموده اند : کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا ... این سخنی است که پشت شیطان را می لرزاند و یاران حق را به فیَضان دائم رحمت او امید وار می سازد . »
(فتح خون ، شهید سید مرتضا آوینی ، صفحه ی ۴۳)
