تبليغاتX
شیدایی - چند فريم خاطره (1)

نا امني نكشيدي كه گشنه گي يادت بره !

 

     پاييز سال 79 بود . تو نشريه ي يالثارات ، گزارش هاي جنجالي و اسيدي مي نوشتم و به تبعاتش مي خنديدم . مطالبم يك كم بيش تر از حد ، سر و صدا كرده بود . اون موقع جناب دكتر [بعد از اين] كوشكی ، ستوني رو تو هفته نامه داشت كه اون هم كم سر و صدا نداشت . از اون جايي كه تو اون ايام احترام خاصي به نظرات حضرت مستطاب ايشون مي ذاشتم (بر عكس امروز كه نسبت به اعتقاداتش پشيزي ارزش قائل نيستم ، البته به جز يه مورد كاري مشترك كه ممكنه در آينده ي نزديك با هم داشته باشيم !) تصميم گرفتم به موضوع نا امني هاي سرحدات شرقي ايران بپردازم . تو اون دوران ، اين طالبان از خدا بي خبر و بي ناموس ، براي اين كه شعاع تكون دادن هاي دمبشون براي يانكي هاي بي دين بيش تر شه ، تا عمق استان خراسان نفوذ كرده و مردم بي گناه و نواميس ايراني اون مناطق رو يا بدون دليل مي كشتند و يا اون ها رو گروگان گرفته و در ازاي مبالغ قابل توجهي ، زخمي و زيلي ، آزاد مي كردند .

     زياد درد سرتون ندم . آبان ماه همون سال ، شال و كلاه كردم و به واسطه ي يكي از دوستان مشهدي ، خراب شدم خونه ي يكي از سرداراي زمون جنگ كه حالاي روزه گار به شغل با شرافت كشاورزي در شهر مرزي تربت جام مي پرداخت . حاج محمود درست كار كه در واقع ، كارش تو هر زمينه اي درست بود !

     از قضا . چند روزي رو خونه ي حاج محمود بودم و به روستاهاي مرزي سر مي زدم و عكس مي گرفتم و با مردم درد دل مي كردم و به بي كفايتي دولت و مجلس وقت ، لعنت مي فرستادم .

     اين عزيز دلمون ، ميثم رشيدي مهرآبادي (شاد زي !) كه صفحه ي صادقانه با شماش ، جنجالي تو نشريات كودك و خردسال اين مملكت به پا كرده بود و مي رفت تا انقلابي در عرصه ي ژورناليسم بين الملل داشته باشه ! رد من رو از مشهد گرفت و ناگهان بي محابا ، رو سرم چتر باز كرد كه سردبير محترم نشريه از من خواسته بيام و مواظب تو باشم . حالا ، هي من هم اصرار مي كنم كه ميثم جان ! اين جا ها خطرناكه . اين بي وجدانا دنبال طعمه ها و خوراكي مثل تو مي گردند و چه و چه و چه ولي تو كت اين برادرمون نرفت كه نرفت .

     پيوستن ميثم به من ، تو تربت جام ، مصادف شد با عزم بنده براي رفتن به تربت حيدريه از مسيري هيجان برانگيز ! براي رفتن از تربت جام به تربت حيريه ، دو راه وجود داشت . يكي تربت جام – مشهد – تربت حيدريه ، كه خيلي هم طولاني بود و در عين حال بي بلا . يكي هم تربت جام – تربت حيدريه كه هم نصف مسير پيش گفته بوده و هم شير تو شير تر از تگزاس 1850 ميلادي !

     شب بود و من هم با همون كله شقي هميشه گيم اصرار داشتم كه همين امشب و از همين مسير ناامن بايد برم تربت حيدريه . حاج محمود كه بالكل مخالف بود و ميثم بي نوا هم حالا مونده بود تو رو در بايستي كه دنباله ي حمايتش از من رو بگيره و يا قيد هم راهي با بنده رو بزنه . كه دست آخر زور من چربيد و بدون جلب رضايت حاج محمود درست كار ، با مبلغي قابل توجه ، راننده اي رو راضي كرده و يه ماشين دربست اجاره كردم و ميثم رو نشوندم رو صندلي جلو و خودم هم ولو تو كابين عقب ، راه پر حادثه ي مسير دوم رو در پيش گرفتيم . 

     شايد بي مناسبت نباشه كه خدمتتون عرض كنم بنده از پنج ساله گي عضو كتاب خونه ي روستامون بودم . پدرم با دونده گي خيلي زياد موفق شده بود ضمن جلب حمايت مس‍ؤولين فرهنگي شهريار و با ياري اهالي حصارزيرك ، تو گوشه اي از روستا ، كتاب خونه ي جمع و جوري رو دست و پا كنه و همون موقع هم هزار جلد اختصاصا از طرف خودش كتاب ريخت تو قفسه هاي اين كتاب خونه و بقيه هم با هم ياري مردم و مسؤولين وقت فراهم شد . (حالا هي بگيد رژيم گذشته فلان بود و بهمان بود ! البته كم نه) شايد فكر كنيد ، آوردن اين موضوع تو اين مطلب كاملا بي ربطه . عرض مي كنم خدمتتون .

     اولين سري از كتاب هايي كه تو عالم بي سوادي ، نظر من رو جلب كرد ، سري داستان هاي مصور ماجراهاي تن تن و ميلو بود . كتاب هاي كميك استريپي كه از دهه ي پنجاه ميلادي ، تمام دنيا رو تسخير كرده بود و در ايران هم طرف داراني داشت . البته در عنفوان جواني دست گيرم شد كه هم هرژه نويسنده ي اين سري از داستان ها صهيونيسته و هم تن تن ، خبرنگار قهرمان اون ، عامل استكبار !

     من با رانت پدرم ، كوچك ترين عضو اين كتاب خونه بودم و داستان هاي تن تن رو مي بردم خونه و مادرم رو وا مي داشتم كه با حوصله اون ها رو برام بخونه . يعني در عين حالي كه مي خونه ، به من هم فرصت بده تا تك تك عكس هاي اون رو سير كنم . از همين جا ، تن تن ، اين خبرنگار جسور آمريكايي ، شد قهرمان آرزوهاي آتي من (يك – هيچ به نفع استكبار و صهيونيسم !) حالا تو سال هاي آغازين دهه ي سوم انقلاب بودم و فريم به فريم ماجراهاي تن تن رو با گوشت و خونم لمس مي كردم !

     ... ساعت از 12 نيمه شب گذشته بود و ما هم راه بي بازگشتي رو به سمت تربت حيدريه پيش رو داشتيم . نمي دونم اين چه مرضي بود كه به جون من افتاده بود و آرزو مي كردم اشرار ما رو دست گير كنند تا تجربه ي گروگان بودن رو بتونيم از نزديك لمس كنيم . البته با خودم نقشه كشيده بودم كه اگر اين آرزوي احمقانه محقق شد ، ميثم رو دو دستي تقديمشون كنم و خودم هم براي آوردن پول مورد درخواست اون ها بيام تهران . اين جوري ، هم گزارشم ملموس تر مي شد و هم ميثم مسير آينده ي زنده گيش رو پيدا مي كرد (و البته نشد و امروز ميثم شده مشاور رسانه اي فلان وزير !) بماند ...

     اكثر مسير رو از سر رفتن حوصله ، تو چرت بودم و بعضي وقت ها هم سركي مي كشيدم تا از اوضاع ميثم با خبر شم . داداشمون شده بود عينهو عمو جغد شاخ دار . چشماي گرد و وق زده كه تا سه كيلومتر جلوتر رو مي پاييد ! البته طفلكي حق هم داشت . تو وسطاي راه ، چند بار سايه هاي اشرار رو ديديم كه با ديدن ماشين ما ، آتيش افروخته در كنار جاده رو ترك كرده بودند و تو ظلمات بيابوني ، اين ور و اون ور مي رفتند . دست آخر هم تو يكي از آخرين آبادي هاي مسير به نام جعفرآباد ، به جماعتي برخورديم كه ما رو با اشرار اشتباه گرفته بودند و بعد از كلي مدرك و سند نشون دادن ، پي به ماهيت روزنامه چي بودن ما بردند . اين ها هم حق داشتند ، چون دقيقا 10 دقيقه پيش از ما ، عزيزان شرور ، يورش ناكامي به اين روستا داشتند و در پي اون ، دفاع به موقع بچه هاي پاي گاه بسيج روستا كه اون ها رو تارونده بود .

     اين جماعت براي ما تعريف كردند كه چندي پيش از اين ، لونه ي اشرار رو مورد هجوم خودشون قرار داده و تعداد زيادي از گروگان ها رو آزاد كرده بودند كه در بين اون ها پير مردي بوده كه توسط اشرار 62 بار بهش […] ! حالا اين كه كي اين موضوع رو شمرده بوده بماند ، ولي از اين جا به بعد بود كه از آرزوي پيش تر از اينم منصرف شدم و براي ميثم هم آرزوهاي به تر كردم ! (كه يكي از ثمراتش ، مشاور وزير شدن بود) .

     بالاخره قبل از اذان صبح به تربت حيدريه رسيديم و مورد استقبال يه دوست مكالمه اي (سعيد وحيدي) قرار گرفتيم و يه راست رفتيم تو يه هتل چند ستاره تا يه چند ساعتي رو بخوابيم .

     قبل از ظهر اون روز هم با هزار مصيبت و بدبختي تونستيم يكي از صاحبان خودرو تو تربت رو راضي كنيم كه ما رو ببره به روستاهاي اطراف كدكن (زادگاه شفيعي كدكني) اون هم نامردي نكرد و سه برابر قيمت واقعي رو جلوجلو ازمون طلب كرد تا اگه يه موقع اشرار گيرمون انداختند ، اين بنده ي خدا لااقل دست مزدش رو گرفته باشه !

     به هر حال ، مدتي رو هم تو اونجا سر كرديم و اين دوربين بي دين ما هم بدون هيچ شرمي ، فقر حاكم بر منطقه رو ، از شيار باريك ديافراگم گذروند و رو نگاتيوش به ثبت رسوند تا در كنار چهار شماره گزارش نشريه ي يالثارات ، اين ها رو هم به رخ سلطان حسين ها و فتح علي شاه ها بكشونه ، كه خوب هم كشوند . بعد از اون هم فتح باب مستند سازي بنده پيش اومد و يك ماه بعد ، آقاي سين الف (كه باز به دليل نزديكي ايام انتخابات مجلس از آوردن اسمش معذورم !) سراغ ما اومد (بر خلاف اون چيزي كه اين جرثومه ي بلاهت تو يكي از نشريات گفته بود كه سهيل سر زمين ، كشاورزي مي كرد كه به تور ما خورد و رفتيم عراق فيلم بسازيم ... !) و از بنده خواست تا محقق ، مجري ، نويسنده و گوينده ي مستند چهار قسمتي بشم كه حضرت ايشونش تهيه كننده شه . و اون كار شد « گزارشي از شرق » و چه سر و صدايي كرد تو محافل سياسي و دولت و مجلس و از بركاتش هم افزايش بودجه ي امنيتي سرحدات شرقي كشور بود . 

     حالا اين شما و اين هم چند فريم از خاطرات اون روزها كه در كنار فقر اين جماعت ، معزلي به نام ناامني رو هم فرياد مي كشه و اين يكي چه قدر سخت تره از گشنه گي !  :

 


يك لقمه فقر

 

يك لقمه فقر 


 جشن عاطفه ها !

 

جشن عاطفه ها 


 

سه نسل فقر ، در يك منظر

 

سه نسل فقر ، از يك منظر 


 

بر خاك افتاده

 

بر خاك افتاده

 


 

مرواريدهاي كوچولو در صدف حجاب

 

مرواريدهاي كوچولو در صدف حجاب

 


 

تكيه گاه محكم ؟!

 

تكيه گاه محكم ؟!

 


 

لب خند وصله دار

 

لب خند وصله دار

 


 

مادري براي تمام فصول

 

مادري براي تمام فصول

 


 

لب خند پا برهنه گي

 

لب خند پا برهنه گي

 


 

نگاه ... !

 

نگاه ... !

 


 

غصه هاي مادر بزرگ

 

غصه هاي مادر بزرگ

 


 

و اين قصه سر دراز دارد ... !

 

 

نوشته شده توسط سهیل کریمی در ساعت 3:25 | لینک  |