بازگشت كوچولوها به دنياي گذشته شان !
درست چهار سال پيش در چنين ايامي (دوازده آبان 1382) حكم بازگشت ما (من و آن مستند ساز ديگر كه به دليل نزديكي ايام انتخابات مجلس از ذكر نامش معذورم !) به خاك ايران صادر شد و آن استقبال عجيب در شلمچه و آبادان و تهران و شهريار از ورود ما به عمل آمد . جالب اين كه من و آن يار غارم ! در ايام دربند بودن ، با هم قرار گذاشته بوديم كه وقتي حكم آزادي مان را گرفتيم بدون سر و صدا و خيلي بي خبر به خانه هاي مان برويم تا همه غافل گير شوند و … ولي درست 6 ساعت پيش از آزادي ، راديو آبادان در يك لاف شنيداري و ويژه از 7 صبح تا 1 بعد از ظهر بندري مي زد و به ما خوش آمد مي گفت و ما هم از همه جا بي خبر كه يعني چه شده كه خود ما هم بي خبريم ؟!
در هر صورت آمديم و ديديم آن چه را كه براي مان تدارك ديده بودند و چه تدارك غير قابل جبراني . 126 روز تبليغات تمام و كمال براي كوچولوهايي كه در قد و قواره ي چي توز و اشي مشي و رب تبرك و خيار شور يك و يك و … هم نبودند ولي حالا تنه به تنه ي اين محصولات دوست داشتني مي زدند .
گفتني در اين باره زياد است كه بماند به وقتش . اين عكس ها هم كه مي بينيد همه گي هنر نمايي برادرم نادر خان بكايي (ديجيتال تروريست) است كه فقط از من يكي ، چيزي حدود سه هزار فريم عكس انداخته و آرشيو كرده و هر از چند گاهي مثل اسناد اينتليجنت سرويس ، افشا مي كند !

برخي از اهل فاميل در مقابل در خونه مون در روستاي زادگاه و زيست گاهم منتظر اومدن من و هم راهان از فرودگاه اند . يكي از نكات تماشايي اين عكس حضور حضرت ميثم رشيدي مهرآبادي (شادزي !) در اين جمع هستش (نفر دوم از سمت چپ) ميثم در اون شب سرد پاييزي با دوست شفيقش تربتي از مهرآباد تا شهريار با استفاده از موتورسيكلت طي كرد و ... البته ناگفته نماند نادر بكايي هم به همين طريق هم در مهرآباد حضور داشت و هم در حصارزيرك .
دم همه شون گرم !
اين هم حضور پرشور مستقبلين در مهرآباد
تو اين عكس ، يه چشم آينه جادو (ابوالفضل محمدي) هم داره ديده مي شه كه پيدا كردنش با خودتون !
پيدا كردن ارتباط من با اين ساعت سوييسي با شما و البته ضمن تقدير از وقت شناسي نادر بكايي تو اين بلبشوي اومدن ما بعد از چهار پنج ماه !

اين هم اهالي با صفاي حصارزيرك شهريار كه واقعا اون شب سنگ تموم گذاشته بودن . البته از جاهاي ديگه ي شهريار هم تو اين جمع حضور دارن و باز هم البته برخي از اين افراد ديگه تو جمع دنيايي ما نيستن كه ياد شون هميشه با منه .
يكي از رازهاي مگوي بنده تو دوره ي اسارت تو اين جمع و پس از حضورم در خونه و ميان دوستان قديمي در حال افشا شدنه .
حدودا چهل روز از ايامي رو كه تو اردوگاه مطار بغداد بودم بدون اين كه كسي متوجه بشه هر شب قبل از خواب يادداشت هاي روزانه ام رو روي هر تيكه كاغذ پاره اي كه پيدا مي كردم مي نوشتم و تو حاشيه ي كاور خبرنگاريم جاسازي مي كردم و اون قدر باهاش ور مي رفتم كه هيچ اثري از پنهون كردنش باقي نمونه و حالا بعد ۱۲۶ روز در جمع اين بچه ها اقدام به اين افشاگري مي كنم . بابت هر دو ساعت اجاره ي خودكار از يه عراقي ، دو نخ سيگار زاغارت تحويل مي دادم و چه پليسی و كپي شده از فيلم هاي پارتيزاني اين كار رو مي كردم !
نيم رخ بهمن هدايتي (كلاشينكف) و سه رخ احمد كارگر (احمدك) هم تو تصوير نمايانه . اين مو قرمز هم سيد امير امامي برادر صيغه اي بنده است كه نمونه ي ايراني و در عين حال ، مذكر آن شرلي است ! كه به دليل اين كه از افراد خاص نظامه ، به همون پس كله اش بسنده كردم !
و در آخر ، با تموم سختي ها و مشقت ها و دست و پنجه نرم کردن با غول غربت و شكنجه و بلا تكليفي و سر شاخ شدن با يه مشت يانكي بي وجدان ، سرافرازانه بيرق ايرانيتم رو رو هوا گردوندم .
