حیاط اناری بچهگیهام
بالاخره پس از حدودا شيش ماه تصميم گرفتم وقت كنم و پستي رو كه براي همون شيش ماه پيش آماده كرده بودم... بماند. امروز از يه مسافرت چند روزه به شهري كه مثل شهريار دوستش دارم برگشتم و هزار تا انرژي واسهي اين پستگذاري دارم.
جونم براتون بگه كه، شايد پيش از اين هم گفته باشم، و البته تو همين پروفايل يا ستون معرفي وبنامه كه رو به روي همين سطوره هم آوردم كه عالم بچهگيهام (و يا بچهگيتريهام!) تو دنيايي ميگذشت كاهگلي و پر طراوت و شادِشاد. ديگه از اون دنيا و يا حياط، يه چند تا اتاق كه محل اسكان عمهي مهربونمه چيز ديگهاي باقي نمونده. يعني از يه خونهي ششصد متري كه در سال 1333 پس از سيل خانهمان برانداز همون سال شهريار، توسط پدربزرگم بنيان نهاده شد. حياطي كه پر بود از گلهاي رز رونده، يه كاج قد بلند و سر به هوا! يه سرو نقرهاي همسن اين خونه. و چند تا درخت پر بر و بار انار و حوضي سه در سه در وسط اين باغچهها و گلها و درختها كه خنكترين همبازي تابستوناي من و سهراب بود. حوضي كه دور تا دورش باغچه بود و محيط دورترش، ديوارهاي كاهگلي همين حياط دوست داشتني. حياطي كه پشت يه ضلعش، اسطبل اسبها و حيووناي اهلي ديگه مثل مرغ و خروس و گاو و الاغ و غيره بود. و حتا در دورهاي از طفوليتم، تو اون قسمت از حياطمون كه اصطلاحا بهش ميگفتيم «اون حياط» از كبك و خرگوش و روباه و سار و لاكپشت گرفته تا حتا جغد هم نگه ميداشتم كه البته اين آخري رو با توپ و تشر بابام به باغ بردم و همونجا رهاش كردم، و چه زود پشيمون شدم!
در هر صورت، حالا از اين حياط دوست داشتني پر از خاطره، (كه گفتنيهاي بيشتر بمونه واسه يه فرصت ديگه) البته فقط چند اتاق درش وجود داره و يه بوتهي ياس امينالدولهي قد كشيدهي تا اونور ديوار حياط و يه درخت انار خيلي مسنتر از من كه براي خودش عالميه.
اين عكسايي هم كه اين پايين كنار هم رديف شدن، همهگي مال همين پاييز گذشتهاس كه يههويي تو عصر يه پنجشنبهي نيمهسرد، هوس ثبت و ضبط اونا رو تو خودم حس كردم. شايدم آخرين عكسها از اين حياط بچهگيهام. خصوصا كه اولين ستوني كه پيش از يك سالهگيم، با تكيه به اون تونستم سر پا وايستم هم هنوز همونطور استواره. و اين، قديميترين خاطرهايه كه من از گذشتهم دارم...
روی عکسها و نوشتههای آبی کلیک کنید تا یه مقدار از اون چهرو که از دوران طفولیتم دیدم، ببینید!














