تبليغاتX
شیدایی - گزارش(2)/ بشكه‌ي اسيد آقاي گاورمنت

در حاشیه‌ی بهينه‌سازی شهدا در بهشت زهرا!

 

بشكه‌ی اسيد آقای گاوِرمِنت

 

(برشی از رمان بی‌وتن نوشته‌ی رضا اميرخانی)

يك توضيح به ظاهر ضروري: براي درك بيش‌تر مطلب، ابتدا آن را كامل بخوانيد، سپس در بازخواني، روي كلمات و جملات آبي كليك نموده و براي بازگشت به شيدايي، نشان سبز رنگ Back را كليك كنيد‌‌!

ـ كجايي سهراب ؟!

كت و شلوار هاكوپيان‌ش را پوشيده بود. روزهاي آخر آرميتا بود. قرار بود همان روزها برگردد آمريكا. ارميا آمده بود براي بدرقه‌اش و شايد حرف‌هايي بيش‌تر. وارد قطعه‌ي چهل و هشت كه شد، ديد چند كارگر افغاني، مشغول در آوردن پايه‌هاي آلومينيومي عكس‌هاي شهدا هستند. پايه‌ها را در مي‌آورند و مي‌اندازند كناري. بعد هم راننده‌ي يك وانت پيكان درب و داغان مي‌آيد و عكس‌ها را جدا مي‌كند. شيشه‌ها را نيز. آلومينيوم‌ها را روي هم مي‌ريزد. شيشه‌ها را روي هم مي‌گذارد و عكس‌ها و وصيت‌نامه‌ها را هم مي‌اندازد كنار.

ارميا نگاهي مي‌كند به رديف قبرها. مصطفا، سهراب، حتا قبر خودش. تابلوها را كنده‌اند... فرياد مي‌كشد:

ـ كجايي سهراب؟!

راننده‌ي وانت جلو مي‌آيد.

ـ چي شده آقاي مهندس؟! تن‌لش‌ها از زير كار در مي‌روند... با كدام افغاني كار داريد؟

ارميا نگاهي مي‌كند به راننده‌ي وانت و دانه‌هاي درشت عرق كه روي گونه‌هاي‌ش نشسته است. به قاب‌ها اشاره مي‌كند و مي‌پرسد:

ـ كي گفته است كه اين‌ها را در بياوريد؟

راننده چند قدمي عقب مي‌رود. با لهجه‌اي دور جواب مي‌دهد:

ـ خدا شاهد است من بي‌تقصيرم! مسؤوليت ندارم! بنده، نوكر شما، اسمال قراضه هستم، كارم هم فقط خريد ضايعات است! از قابلمه‌ي مسي تا رادياتور شوفاژ تا گلوله‌ي توپ و تانك! اين‌ها كه چيزي نيست، تانك هم تا حالا خريدم! همان رفيق‌مان كه به‌ز شما نباشد، عين شما ريشو و مسجدي است و قبلا هم تانك فروخته بود توي اهواز به ما، مرا آورد براي خريد آلومينيوم‌ها و شيشه‌ها. كش‌مني برمي‌دارد. خانم مهندس هم تو جريان است. خانم مهندس كار ما را هم زياد كرد، گفت كه عكس‌هاش را در بياورم و بريزم يك گوشه...

راننده يك بند حرف مي‌زند و ارميا ديگر نگاه‌ش نمي‌كند. سر برمي‌گرداند و دور مي‌شود. مي‌خواهد به كارگرها چيزي بگويد كه پشيمان مي‌شود. مي‌گردد دنبال خانم مهندس. دورتر، جايي سايه‌باني زده‌اند و پشت يك ميز فايبرگلاس سفيد، خانم مهندس نشسته است با يك آقاي ريشوي يقه آخوندي...

ارميا نزديك‌تر مي‌شود. صداي مرد را مي‌شنود. فال‌گوش مي‌ايستد.

ـ مقدمتا عرض كنم كه براي ما مايه‌ي افتخار است و مباهات كه در بلاد كفر هم شركتي هست كه كارش تحقيقات مذهبي است. خواهرم! جزاكَ الله خيرا، البته عوام جزاكَ مي‌گويند، در اين مقام، جزاكِ درست است... آمدن شما در اين عرصه...

آرميتا مي‌خندد:

ـ من از حرف‌هاي شما نمي‌فهمم! اما يك پرايمري اسكچ­­­(1) زده‌ام كه روي فوتوشاپ مي‌توانيد ببينيد. (لپ‌تاپ را جلو مي‌كشد) اين‌جا يك كيوبيك مانيومنت(2) ديزاين كرده‌ام كه اتفاقا به كعبه نزديك است. روي‌ش هم يك كار از شاگردان مونه يا... ديگران به صورت فيگوراتيو مي‌زنيم. عكس شهدا هم روي سنگ حجر مي‌كنيم...

ـ حجاري مي‌كنيم! آفرين! جزاكَ الله خيرا... عالي است، متعالي گردد ان‌شاءالله...

البته شايد همه‌ي اسم‌ها جا نشود، عكس نو هم شايد نداشته باشيد از كشته‌ها...

ـ بله! مهم نيست! شهداي عزيز ما كه براي نام و عكس نجنگيده‌اند...

ـ دكتر خشي هم از موسسه‌ي نيوجرسي ريسرچ سلام رساندند و اتفاقا همين را گفتند...

ـ خدا ايشان را هم براي ما و اسلام حفظ كند!

ـ سلام رساندند و گفتند توي ايران كارهاي زيادي مي‌شود كرد. ما البته كار اصلي‌مان كانسالتينگ(3) است. شما مي‌گوييد...

ـ مشاوره... قال الله تعالي: و أمرهم شوري بينهم... اصلا سوره‌اي در قرآن به همين نام مبارك هست... سوره‌ي شورا!

ـ يس! دتس ايت(4)! شورا مي‌دهيم به شما و باقي آرچيتكت‌ها، كه يك گورستان مدرن امروزي داشته باشيد...

ـ بله! قبرستان هم بايد امروزي باشد. كانه شهر! هم الآن مجتمع‌سازي مي‌كنند، اين‌جا هم بايد همين كار را بكنيم... بلندمرتبه‌سازي و مجتمع‌سازي... چيست اين سنگ قبرها كه هر كدام يك شكلي دارند؟ يكي نوشته پسر عزيزم، آن يكي نوشته شوهر خوبم، شهيد را يكي با قرمز رنگ زده است، يكي با آبي...

آرميتا بي‌توجه به حرف‌هاي مرد يقه‌آخوندي ادامه داد:

ـ دكتر خشي گفت كه توي آمريكا روي گور كشته‌هاي جنگي، چند جور كار مي‌كنند. يعني معمولا از سيمبول اسب، براي جنگ استفاده مي‌كنند. اگر اسبي با دو پا از جلو بلند شده باشد، يعني اين كماندر(5) در راه وطن كشته شده است. اگر اسبي يك پاي جلو را بالا گرفته باشد، يعني زحمات زيادي كشيده است و مجروحيت در جنگ نيز داشته است. اگر اسبي ايستاده باشد يعني صاحب‌ش به مرگ طبيعي مرده است و اگر اسبي دو پاي عقب‌ش را بلند كرده باشد، يعني خيانت كرده است.

صداي خنده‌ي ارميا مانع مي‌شود تا آرميتا و مرد يقه سه دكمه‌اي گپ بزنند. ترميا مي‌خندد:

ـ اين‌جا بايد يك اسب بسازيم كه چهارتا پاش رو هواست! دو پاي عقب بايد روي هوا باشد، چون سهراب به ما خيانت كرده بود و تك‌پر شده بود و دو پاي جلو هم ايضا، چون بالاخره مثل قهرمان‌ها كشته شده بوده ديگر! فقط مي‌ماند مشكل جاذبه كه چه‌جوري اسب روي هوا بايستد!

آرميتا برمي‌گردد و ارميا را مي‌بيند، با كت و شلوار هاكوپيان و يقه‌ي باز.

اوپس(6)! سلام آقاي ارميا! ديديد! من امروز هم اين‌جا گير افتادم. بيزينس است ديگر. معلوم نمي‌شود. اين آقا مال گاورمنت هستند(7)، وقتي از كارهاي ما فهميدند، خواستند كه يك پلَن(8) هم براي اين‌جا بدهيم! من اي ـ ميل زدم به رييس‌مان، دكتر خشي و با پرميشن(9) او آمديم اين‌جا. خيلي نايس(10) است، بايد ببيني‌ش!

ارميا پرسيد:

ـ كي نايس است؟ آقاي گاورمنت يا آقاي خشايار؟

مردِ كت و شلواري با يقه‌ي سه‌دكمه‌اش از جا بلند مي‌شود. بلند داد مي‌كشد:

ـ اين‌جا چه‌كار داريد شما؟ برويد سر كارتان!

ارميا تعجب مي‌كند و براق مي‌شود سمت آقاي گاورمنت. آرميتا هم كه تازه مي‌خواست منظورش را به درستي بيان كند و بگويد، مات مي‌ماند. ارميا به آقاي گاورمنت مي‌گويد:

ـ با من بوديد؟

ـ خير اخوي! با اين برادرمان آقا اسماعيل بودم كه پشت شما ايستاده است، از زحمت كشاني است كه در اين عرصه افتخار هم‌كاري با ايشان را داريم! آمده بود اين‌جا كه آمدن شما را اطلاع بدهد كه عرض كردم برگردند سر كارشان... خير! با شما نبودم... (به يقه‌ي باز ارميا نگاه مي‌كند) حضرت عالي از آشنايان خانم مهندس هستيد و البته براي ما محترم...

آرميتا باز هم مي‌پرد وسط حرف آقاي گاورمنت:

ـ از نايس منظورم دكتر خشي بود. بايد ببيني‌ش... ماي دارلينگ باس(11)!

ـ ترسيدم! خيال كردم آقاي گاورمنت را مي‌گويي! توي ايران بيش‌تر آدم‌ها يك جورهايي آقاي گاورمنت هستند، يك جورهايي هم نايس!

مرد، دستي به محاسن مرتب و كادربندي شده‌اش مي‌كشد و استغفراللهِ غليظي مي‌گويد.  آرميتا ميانه را مي‌گيرد. اولين بار است كه ميانه مي‌گيرد براي ارميا. كاري كه بعدتر در آن استاد مي‌شود...

ـ اُ... آقاي حاج‌آقا! يادم رفت معرفي كنم... آقاي ارميا از دوستان من هستند... مال همين قطعه هم هستند. سنگ هم دارند... من براي اين ديزاين، خيلي از آقاي ارميا ياد گرفتم...

ـ مال اين قطعه؟! خدا به دور!

ارميا نگاهي مي‌كند به مرد يقه بسته.

ـ چرا خدا به دور؟!

ـ بله! از آن نظر بله! اصلا يا ليتني كنت معهم فافوز فوزا عظيما! فيضي دارد اين‌جا... اول فكر نكردم شما آشنا باشيد با مسايل مبتلابه ما؛ يعني نوع پوشش حضرت‌عالي...

ارميا تازه يادش مي‌افتد كه شش ـ جيب پا نكرده است و با كت و شلوار هاكوپيان آمده است. جلو مي‌رود و آرام به مرد يقه‌آخوندي مي‌گويد:

ـ جزو بچه‌هاي پشت خطي هستي، آقاي گاورمنت، نه؟!

ـ پشت خط راه‌آهن؟! خير! ما پشت‌اندرپشت و اباً عن جد، از مسجدي‌هاي مسجد...

ـ پشت خط راه‌آهن نه، پشت خط مقدم جنگ را مي‌گويم...

آقاي گاورمنت ساكت مي‌شود و ارميا بحث با او و آرميتا را رها مي‌كند و مي‌رود سر قبر سهراب كه حالا كارگران افغاني پايه‌ي آلومينيومي‌ش را در‌آورده‌اند. مي‌نشيند و از جيب كت‌ش شيشه‌ي عطري را در مي‌آورد. عطر را روي سنگ قبر سهراب خالي مي‌كند... بعد با دست، آرام آرام خاك‌هاي داخل سين سهراب را بيرون مي‌ريزد و با انگشت جارو مي‌كند توي عكس سهراب كه روي زمين افتاده بود. عكس را مثل قيف مي‌پيچاند و خاك‌ها را مي‌ريزد توي شيشه.

ـ كجايي سهراب؟! شايد فرداروز همين هم از تو گيرمان نيامد...

داد مي‌كشد:

ـ كجايي سهراب؟!

...

*        *        *

...

‌‍[آرميتا] بعد دوباره به افق چشم مي‌دوزد و خورشيد كه آرام آرام به وسط آسمان نزديك مي‌شود.

ـ توي همان گورستان شما ارميا، قرار شده بود تا گورها را جمع كنند و در وسط هر قطعه مجسمه بسازند و... يادت كه هست... من يك ماه بيش‌تر ماندم و همان آقاي گاورمنت هم كمك كرد تا يك قطعه را به صورت سمپل(12) درست كنيم... مي‌خواستند همه‌ي گورها را بياورند وسط قطعه... گورها را باز مي‌كردند و استخوان‌ها را مي‌ريختند توي نايلكس‌هاي بزرگ و مي‌بردند وسط. آن‌همه گور را مي‌خواستيم جمع كنيم زير يك مجسمه‌ي كوچك از يك رزمنده در حال فيگوراتيو جنگ. اگر جنازه‌ها استخوان‌ نشده بودند كه جا نمي‌شدند در يك جاي كوچك آن وسط. با آقاي گاورمنت نشسته بوديم زير ساي‌بان كه يك‌هو كارگرها داد زدند... آقاي گاورمنت رفت جلو... من چيزي نفهميدم. بعدا مجبور شدم به همين خشي اي‌ـ‌ميل زدم و او اسيد سولفوريك را ري‌كامند(13) كرد... بشكه آوردند و جنازه‌ي سالم را انداختند توي اسيد... صورت‌ش عين صورت تو بود ارمي... ريش بلند و موي فر و...

حالا نوبت ارمياست كه حال‌ش بد شود. مي‌رود و زانو مي‌زند و هق هق، آرام آرام در خودش مي‌گويد.

ـ مصطفا آيتي نبود؟!

ـ يادم نمي‌آيد اسم‌ش را... ولي صورت‌ش عين صورت تو بود... وقتي مي‌انداختندش توي بشكه، اچ‌ـتو‌ـاس‌ـاُـ‌فور(14) قل‌قل مي‌كرد. عين آب جوش... خواستم عكس بياندازم، اما آقاي گاورمنت نگذاشت. گفت ژورناليست‌ها مي‌فهمند و همه را خبر مي‌كنند و مردم هر روز مي‌خواهند بيايند سر كار و مزاحم مي‌شوند و... ارميا! بدن سالم توي اسيد قل‌قل مي‌كرد و گم مي‌شد...

-----------------------------------------------------------------------------------------------

(بي‌وتن، نوشته‌ي رضا اميرخاني ، از صفحه‌ي 292 تا 298 و صفحات 315 و 316)

پي‌نوشت‌ها:ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ primary sketch طرح اوليه

2ـ cubic monument تنديس مكعبي

3ـ consulting

4ـ That’s it همين است!

5ـ commander فرمان‌ده

6ـ Oops

7ـ govermment دولت

8ـ plan طرح

9ـ permission مجوز

10ـ nice مهربان

11ـ my darling boss! رئيس دوست داشتني من!

12ـ sample نمونه

13ـ recommend توصيه

14ـ H2SO4 فرمول شيميايي اسيد سولفوريك

نوشته شده توسط سهیل کریمی در ساعت 6:17 | لینک  |