تبليغاتX
شیدایی - گزارش (1)/ در انتظار يك مرد

در انتظار ِ يك مرد

يك توضيح به ظاهر ضروري: براي درك بيش‌تر گزارش، ابتدا آن را كامل بخوانيد، سپس در بازخواني، روي كلمات و جملات آبي كليك نموده و براي بازگشت به شيدايي، نشان سبز رنگ Back را كليك كنيد‌‌!

اصلا همه‌ش تقصير سعيده. سعيد غلامي رو مي‌گم. اون بود كه پيش‌نهاد اومدن به پارك رو داد. اون‌هم اين وقت شب. حالا صداي خنده‌هاي من و سعيد تمام فضاي پارك رو پوشونده. گاهي اون مي‌گه و گاهي من. خانم‌هامون هم اين وسط حيرونِ خودافشاگري‌هاي مااند و بهت‌زده سر و بالاي ما رو ورانداز مي‌كنند. سعيد از چه‌گونه‌گي خاطرخواهي‌ش مي‌گه و من از تلاش براي اولين ديدار. سعيد از باز شدن مچ‌ش مي‌گه و من از بسته بودن پاي دل. سعيد از خاطرات شيرين‌ش مي‌گه و من از شيريني خاطرات. سعيد مي‌گه و من مي‌گم.

اصلا هم‌ش تقصير سعيده. سعيد غلامي رو مي‌گم. حالا ساعت از چهار صبح گذشته و ما هنوز تو پاركي‌م. از زور خنده اشك چشم جفت‌مون هم دراومده. اين‌قدر از بازگويي اين بگو مگوهاي شيرين سرخوش‌يم كه خانم‌هامون رو پاك از ياد مي‌بريم. ما رو يه نيم‌كت تو چند متري اون‌ها نشستيم و حالا صدامون فقط در حد يه پچ‌پچ نه چندان بلند در مي‌آد. حالا كه صدامون اين‌قدر يواش شده و خانم‌ها هم حوا‌س‌شون گرم صحبت خودشونه، سعيد از سوتي دادن‌هاش مي‌گه و من از منت كشيدن‌هام.

اصلا همه‌ش تقصير سعيده. سعيد غلامي رو مي‌گم. از ساعت ده شب خيلي آروم و راحت تو خونه‌مون نشسته بوديم و يا عكساي عافيت‌طلبي جمعه‌ي گذشته‌ تو باغ شهريارمون به اتفاق سعيد تاجيك و خانه‌واده و چند تا از بچه‌هاي قديمي لشگر بيست و هفت با خانه‌واده و سعيد غلامي با خانه‌واده و من با خانه‌واده رو نگاه مي‌كرديم و يا براي اقدامات آينده‌مون براي جان‌بازان اعصاب و روان نقشه مي‌كشيديم كه سعيد پيش‌نهاد رفتن به پارك رو داد. سعيد غلامي رو مي‌گم.

اصلا همه‌ش تقصير سعيده. اون بود كه ساعت سه نيمه شب پيش‌نهاد اومدن به پارك نزديك خونه‌مون رو داد و حالا هي داريم گل مي‌گيم و گل مي‌شنويم. اشك چشم جفت‌مون هم دراومده. اين‌قدر كه متوجه نزديك شدن به اذان صبح نمي‌شيم. تو پارك چرخ مي‌زنيم مي‌خنديم. مي‌شينيم و مي‌خنديم. چند تا جوون هم كه كمي اون‌ورتر بساط سرخوشي پهن كردند و اين موقع سحر، قليون چاق مي‌كنند، از سرخوشي ما در حيرت‌ند.

اصلا همه‌ش تقصير سعيده. سعيده غلامي رو مي‌گم. اون بود كه پيش‌نهاد برگشتن به خونه رو داد. اون‌هم از خروجي ديگه‌ي پارك. حالا ديگه به اذان صبح نزديك مي‌شيم كه راه خونه رو در پيش مي‌گيريم. موقع رد شدن از سر چهارراه، من و خانم‌ها از خط عابر پياده رد مي‌شيم ولي اين سعيد هميشه مقصر ، جا مي‌مونه. وسط خيابون متوجه‌ش مي‌شم. متوجه مي‌شم اون متوجه چيزي شده. چيزي يا كسي. داره با خودش زم‌زمه مي‌كنه و نگاه‌ش به ديواره‌ي سبز پاركه.

اصلا همه‌ش تقصير سعيده. همين سعيد غلامي ديگه. قرار بود شب قبل خونه‌ي ما باشند ولي سعيد اين‌طور  تشخيص داد كه امشب پاشند و بياند. و حالا من كنج‌كاو توجه سعيد به ديواره‌ي سبز پارك‌م و اون به نقطه‌ي توجه‌ش داره نزديك مي‌شه. يه چادر سفري و تعدادي خرت و پرت كنارش. مي‌خوام مانع فضولي سعيد بشم. چون معمولا مسافراي بين راهي به خاطر خوش آب و هوا بودن اين نقطه‌ از شهر، شب رو اين‌جا اطراق مي‌كنند، اون هم تو چادراي سفري. ولي سعيد ول كن نيست. سعيد غلامي رو مي‌گم.

اصلا همه‌ش تقصير سعيده. با خيال راحت داشتيم شب خوش‌مون رو به خونه‌هامون مي‌برديم اگه سعيد اين چادر رو نمي‌ديد. ولي فضولي سعيد اون رو خراب كرد. حالا من و سعيد كنار چادريم و خانم‌ها هم اون‌ور خيابون منتظر ما. مردي جوون ، سرش رو، رو كف دست‌ش گذاشته و آرنج‌ش رو ستون اون كرده و عميقا به سيگار لاي دو انگشت‌ش پك مي‌زنه و پي در پي سرفه مي‌كنه. پسركي دو، سه ساله هم كنارش تو يه لحاف چرك مي‌لوله و وول مي‌خوره. صداي نفس‌هاي نه‌چندان بلند يكي، دو نفر هم از تو چادر به گوش مي‌رسه. مرد ما رو كه مي‌بينه تو رخت‌خواب مندرس‌ش مي‌شينه. سعيد ازش مي‌خواد راحت باشه. ولي مرد مگه مي‌تونه راحت باشه؟!

اصلا همه‌ش تقصير سعيده. همين سعيد غلامي كه از مرد مي‌پرسه: اينا چه‌را اين‌جاند؟ يخ‌چال و تلويزيون جعبه‌چوبي يحتمل سياه و سفيد و كپسول پيك‌نيكي و تلي از لباس چروكيده و رخت‌خواب‌هايي با بوي نا رو مي‌گه. و حالا مرد در حيني كه لحاف چرك رو، رو پسربچه مي‌كشه، يه پك ديگه به سيگار زده و با سرفه و بريده بريده جواب سعيد رو مي‌ده كه صا... صا... صاب‌خونه... بيرو... رو... نم كرده. سعيد به من نگاهي مي‌كنه. هنوز اشك دل‌خوشي‌هاي چند لحظه‌ي پيش، رو چشاش خشك نشده. ولي خنده رو لباي من خشك خشكه. سعيد كه نگاه‌ش سن پسر بچه رو مي‌كاوه از زور بي‌سؤالي به مرد مي‌گه كه حالا چه‌را سرفه مي‌كني؟ مرد هم كه تو بين همه‌ي درداش اين سرفه‌ها درد حساب نمي‌شه، جواب مي‌ده كه سيگارم رو عوض كردم. من كه ماركاي سيگارا رو نمي‌شناسم، تشخيص مي‌دم يا بايد يه سيگار خيلي ارزون قيمت باشه و يا خيلي گرون قيمت كه اين‌طور به سرفه انداخته‌ش. از كند و كاو سعيد براي ديدن مارك سيگار هم نمي‌تونم تشخيص بدم كدوم مورد باعث اين سرفه‌هاس كه مرد جواب جفت‌مون رو مي‌ده و با نشون دادن پاكت سيگار مي‌گه كه يكي از اين آدمايي كه اومده بودن پارك اين‌رو به من داد. بعد چادر رو نشون مي‌ده و ادامه مي‌ده كه اون چادر رو هم همون بنده خدا به‌م داد.

اصلا همه‌ش تقصير سعيده. اگه سعيد غلامي از اين مرد در مورد خونه‌واده‌ش، پدر، مادر، خواهر، برادر و كس و كارش نمي‌پرسيد، مرد هم مجبور نبود كه جواب‌ش رو با آهي به من و سعيد بده كه تا فيهاخالدون من رو به آتيش بكشه. هيش كي‌و تو تهرون ندارم. اين رو مرد مي‌گه و ادامه مي‌ده كه كس و كارش مردند و تنها يه خواهر داره كه اون هم درگير گرفتاري‌هاي خودش و شوهرشه و بسته‌گان زن‌ش هم تو شيرازند. حالا من كه به سختي تونستم قفل زبونم رو باز كنم، مي‌پرسم خونه‌ت كجا بود؟ و مرد جواب مي‌ده يوسف‌آباد شهريار و من هم بلافاصله حرف‌ش رو تكميل مي‌كنم كه يوسف‌آباد صيرُفي؟ و مرد جواب مثبت مي‌ده. باز زبون‌م قفل مي‌خوره و كليد‌ش رو هم از هول‌م قورت مي‌دم! بي‌اختيار ياد چهل سرباز مي‌افتم و محمد نوري‌زاد. آخه يوسف‌آباد، مولِد نوري‌زاده و يه چند كيلومتري با روستاي مولِد من فاصله داره. احساس مي‌كنم غرور ملي‌م جريحه‌دار شده. زبونم‌م كه دوباره قفل خورده.  

اصلا همه‌ش تقصير سعيده. ‌شب‌نشيني، پارك، پيش كشيدن خاطرات گذشته، قه‌قهه‌هاي دل‌خوشي، فضولي، كشف مرد و خونه‌واده‌ش، سيگار گرون‌قيمت، وا شدن سفره‌ي دل، جريحه‌دار شدن غرور ملي... اي سعيد لامروت! من كه زبون‌م قفله، اگه اين سعيد غلامي از مرد نمي‌پرسيد حالا مي‌خواي چي‌كار كني؟ مرد هم لب‌خند تلخ تو صورت سعيد نمي‌زد كه تركش‌ش به من اصابت كنه و فيها خالدون جفت‌مون كُن فيكُن شه و شب همه‌مون خراب.

  *     *     *

حالا صبح شده. دو تا صبح اون‌ورتر. مرد سر جاشه. چادر هم، و زن و بچه‌ش. آب از آب تكون نخورده الا آب توي كتري اوراقي و دبه‌ي جرم گرفته‌ي مرد. محمدرضاي سه ساله شيطوني مي‌كنه. انگار نه انگار اتفاقي افتاده. شايدم فكر مي‌كنه باباش به‌شون حال داده و يه چند روزي آورده‌شون گردش، تفريح، پارك و... يه عمو هم پيدا شده كه چادر سفري به‌شون بده تا حال و حول و صفا تكميل شه. مي‌خوام بپرسم صبحونه خوردن يا نه كه مي‌بينم علي‌رضاي دو ساله مشمع كيكي رو كه قبلا خورده شده به نيش مي‌كشه. حتما اين‌رو هم خاله‌اي كه داشته از اين‌جا رد مي‌شده به‌شون داده. مرد مي‌گه از پارسال تا هفته‌ي پيش ماهي دويست هزار تومن كرايه مي‌دادم بدون پول پيش، از هفته‌ي قبل صاب‌خونه صد تومن كشيده رو كرايه و گفت اگه داري ماهي سي‌صد هزار تومن اگه نداري هرررري! من‌م كه يه كارگر ساده، از كجا بيارم ماهي سي‌صد تومن؟! بعدش‌م اسباب و اثاثيه‌م رو ريخت تو خيابون من‌م يه وانت كرايه كردم اومدم كنار اين پارك. دي‌روز كه اومديم اين‌جا اون طرف پارك بوديم. گفتن نماي پارك رو خراب مي‌كني. خرت و پرتام رو آوردم اين‌جا. مرد از سر عادت سيگار خاموشي تو دست‌ش داره. شايد از همون سيگاراي گرون قيمت دي‌شبه كه سينه رو به سرفه وا مي‌داره! باز هم از سر عادت استكان جرم گرفته‌اي رو با دست‌ش بازي مي‌ده. نمي‌دونم اگه به چايي دعوت‌م كرد چي جواب بدم. مرد نگاهي به من كه به استكان جرم گرفته خيره موندم مي‌ندازه و مي‌گه ببخشيد حاجي! چايي نذاشتم براتون. پيك نيكي‌مون واشر نداره. از پري‌روز تو كف يه چايي‌ام. با يه دو دو تا مي‌تونم بفهم كه اين يعني دي‌روز ظهر و دي‌شب شام و امروز... هيچ غذاي گرمي از گلوي زن و بچه‌ش پايين نرفته. تو همين حساب و كتابام كه محمد‌رضاي سه ساله قوري آلومينيومي رو بلند كرده و لوله‌ش رو تو حلقوم‌ش فرو مي‌كنه تا عوض غذاي گرم آب خنك بخوره. آب ولرمه و لوله‌ي تو حلقوم فرو رفته‌ي قوري هم محمدرضاي سه ساله رو به عق زدن وا مي‌داره.

از مرد مي‌پرسم اين آقا پسر پس كيه؟ مي‌گه برادر خانوم‌مه. اينا هم تو شيراز مشكل خونه داشتن و تو پارك خوابيدن كه اين بلند شد تابستون رو بياد پيش ما كه ما هم آواره‌ي پارك و مارك شديم. نمي‌دونم به شانس اين پسر بخندم يا به بخت اين مرد گريه كنم. مرد ادامه مي‌ده كه صُب كله سحر مأموراي شهرداري اومدن به‌م هش‌دار دادن تا ساعت سه بعد از ظهر بايد جُل و پلاس‌م رو جمع كنم و از اين‌جا برم. مي‌پرسم كجا؟ مي‌گه هر جا جز اينجا و هر جا! رو به روي جايي كه اين مرد بساط بي‌چاره‌گي كرده و درست اون‌ور خيابون يه كانكس نيروي انتظاميه كه سربازي ازش بيرون مي‌آد و مرد رو صدا مي‌كنه. مرد مي‌ره و در دم بر مي‌گرده. مي‌پرسم چيزي شده؟ مي‌گه سربازه فكر كرده شما كاره‌اي هستي. ازم خواست كه ازتون بخوام يه جوري جلوي اقدام شهرداري رو بگيرين. مي‌خوام چيزي بگم كه حرف‌م رو قورت مي‌دم. باز دم اين سربازه گرم كه به قدر اوني كه اين چادر و سيگار گرون قيمت رو داده مرده. حالا من بايد برم. آخه ساعت ده با سعيد تو آسايش‌گاه سعادت‌آباد قرار دارم. سعيد غلامي رو مي‌گم. 

 *     *     *

اصلا همه‌ش تقصير همين سعيده. همين سعيد غلامي ديگه. آخه يكي نيست به‌ش بگه نون‌ت نبود، خواب‌ت نبود، ساعت سه نيمه شب پارك رفتن‌ت چي بود؟! شب‌نشيني، پارك، پيش كشيدن خاطرات گذشته، قه‌قهه‌هاي دل‌خوشي، فضولي، كشف مرد و بي‌چاره‌گي‌ش، سيگار گرون‌قيمت و چادر انفاق شده، وا شدن سفره‌ي دل و خالي بودن سفره‌ي شكم، جريحه‌دار شدن غرور ملي و هم‌آيش نخبه‌گان ملي و... حالا كه تو راه سعادت‌آبادم با خودم فكر مي‌كنم كي مي‌تونه تضمين بده بيست سال ديگه همين محمدرضاي سه ساله يه نخبه تو اين مملكت نشه؟ نخبه‌اي كه براش هم‌آيش بذارند و رييس جمهور قول يه خونه‌ي آب‌رومند رو به‌ش بده. يا يه قهرمان ملي كه با چار تا تكنيك خاور دور، مدال طلا بگيره و رييس جمهور سابق افتخار اصلاحات بدونه‌ش و شهردار پاي‌تخت يه ميدون و يه خونه به اسم‌ش بزنه. هوووو...! كو حالا تا بيست سال ديگه؟! يعني تا اون موقع باباي محمدرضاي سه ساله زنده‌س؟ يعني ممكنه تا اون موقع شهرداري صبر كنه و بند و بساط اين بي‌چاره‌ها رو به اجبار به ناكجا آباد نبره؟ آخه اينا تا ساعت سه بيش‌تر وقت ندارن. آقا! آخر سعادت‌آباده... اين رو راننده تاكسي مي‌گه. حالا تازه اول غصه‌ي بعديه. غصه جان‌بازاي اعصاب و روان. آخه اونام قهرمان ملي‌ند. هم قهرمان و هم نخبه. وقتي كرايه‌ي تاكسي رو مي‌دم با خودم فكر مي‌كنم يعني يه مرد نيست دست اين بدبختا رو بگيره؟ هم دست اون مرد آواره و هم دست اين مرداي رنج كشيده‌ي آسايش‌گاه سعادت‌آباد رو. بعد يادم مي‌افته چه‌را، يه مرد هست. آقا امام زمان رو مي‌گم.

*     *     *

بعد از ظهر كه از آسايش‌گاه برمي‌گردم خونه، مي‌بينم ديگه هيچ اثري از مرد نيست. نه مرد، نه چادرش و نه زن و بچه‌ش. شهرداري نتونست صبر كنه تا آقا بياد...

نوشته شده توسط سهیل کریمی در ساعت 7:47 | لینک  |