تبليغاتX
شیدایی - این شرح بي‌نهايت (2) - خلوت‌كده

هر سال وقتي ايام اعتكاف و يا همون ايام‌البيض مي‌رسيد، از دور تماشاگر اين هم‌آيش روحاني بودم و هيچ دركي هم از اوضاع و احوال اون نداشتم. يادمه اواخر دهه‌ي هفتاد يعني اون روزا كه مبحث معتكف شدن تو جامعه داشت پا مي‌گرفت، مي‌خواستم برم مسجد دانش‌گاه تهران و لحظات اون‌چنيني رو با دوربين نيكوني كه داشتم ثبت كنم. عمرا اگه من رو راه داده باشند! واسه همينم تو اين زمينه خيلي عقده‌اي شدم.

گذشت و گذشت تا چند وقت پيش كه حامد اميني سر موضوعي كه هيچ ربطي به اعتكاف نداشت از من دعوت كرد كه به جمعشون تو مسجدالنبي شهرك قدس ديروز و شهرك غرب امروز! بپيوندم. كمي ترديد داشتم ولي وقتي حامد بدون هيچ تعارفي و پيش از جواب دادن من گفت پنچ هزار تومن پول براي ثبت نام بايد تا فردا برسوني به محل ثبت نام و مشخصا به دست مجتبا اميني، به موضوع علاقه‌مند شدم! (اصولا ما ايراني‌ها اين‌طوري هستيم، حريص براي چيزي كه يه جورايي منعش كنند!)

بالاخره شب ميلاد امام علي عليه‌السلام شال و كلاه كردم و يه سري خنزر پنزر ريختم تو كوله‌م و شيدا (همون دوربين كانن D 30 كه تو خونه صداش مي‌زنيم شيدا!) رو هم گرفتم دستم و يا علي از تو مدد، شدم معتكف.

اول كمي غريبي مي‌كردم. ولي كم‌كم كه يخم وا شد شروع كردم به كليك‌كليك شاتر زدن. در عين حالي كه سعي مي‌كردم حال بچه‌هاي معتكف رو تو قوطي نكنم و مزاحم خلوت‌گزيني‌شون نشم، آني از احوالاتشون غافل نبودم و با شيدا هموني رو مي‌كرديم كه بايد.

آب شدن يخ حيام (يعني حيايم) باعث شد با جماعت كناريم رو هم بريزيم و باب رفاقت رو باز كنيم. البته واسطه‌گري اكبر حاتمي (دانش‌جوي سابق دانش‌كده‌ي علوم سياسي دانش‌گاه آزاد واحد مركز-شهرك غرب) كاتاليزور اين رفاقت بود.گفتنيه كه اكبر، شيطون ريز نقشيه كه از نازي‌آباد ارتقاء پيدا كرده و رفته جردن. موجودي تو مايه‌هاي هابيت‌هاي ارباب حلقه‌ها! همون‌طور شيطون و همون‌طور هم جسور. خودش اكبر بود و شيفته‌ي مرام اكبر هاشمي رفسنجاني هم بود! قبلنا تو مريوان سر ضبط مستند رد پاي آذرخش باهاش آشنا شدم. حالا اين‌جا هم بدون دعوت قبلي و حتا تصميم قبلي به جمع گروه اراذل و اوباش ما ملحق شد. (البته بلانسبت بچه‌هاي گروه).

تو جمع ما جز من و اكبر يه موجود دوست داشتني‌اي بود به اسم مجيد لايقي. يكي ديگه كه فوق‌العاده كم حرف و در عين حال به جا گوي (مصداق بارز كم گوي و گزيده گوي چون دُرّ) به اسم محمد نعمتي. صداي نازي هم داشت. هر جا كه مداح جماعت معتكفين رو سر كار مي‌ذاشتن و يا مي‌پيچوندن و نمي‌اومدن و يا تو نفس كم مي‌آوردن، اين ممد نعمتي بود كه به دادشون مي‌رسيد و بي‌تكلف همه رو به فيض مي‌رسوند. يعني در اصل، ممد نعمتي بلبل گروه اراذل ما بود. (يه نكته‌اي رو تو همين پرانتزي كه مشاهده مي‌كنيد بايد عرض كنم كه امام جماعت محترم مسجدالنبي، حاج‌آقا خسروي، روز آخر و در لحظه‌ي آخر شخصا در حضور بنده، گروه ما رو به عنوان با مُسماي گروه تخريب ملقب فرمودند كه البته ما به همون گروه اراذل راضي هستيم). از آخرين نفر گروهمون هم مي‌تونم به فرامرز (كه فاميلي‌ش رو يادم رفته) اشاره كنم كه به جز مؤدب بودن و سكوت و مليح خنديدن (كه هيچ‌كدوم اين‌ها ربطي به گروه ما نداشت) كار ديگه‌اي بلد نبود. و البته همه‌ي بچه‌هاي خادم اعتكاف كه از برگزار كننده‌هاي مراسم بودند، يه جورايي دوست داشتند كه افتخار به‌شون بديم كه اراذل حساب‌شون كنيم، ولي نمي‌كرديم. به خصوص شريفي.

در هر صورت، گروه اراذل با هم‌راهي معتكفين مسجدالنبي، تا يكي دو ساعت بعد از اذان صبح بيدار بودند و پس از زيارت عاشورا و دعاي عهد مي‌خوابيدند تا ساعت 9 يا 10 صبح و بعد از اون هم قرآن خوندن و مناجات و برنامه‌هاي ميلاد امام علي عليه‌السلام و وفات حضرت زينب سلام‌الله‌عليها و بعد هم نماز ظهر و عصر و تعقيبات و باز هم نماز و مناجات و شايد كمي چرت عصرگاهي (و نيز ور رفتن با گوشي هم‌راه و پيامك و بلوتوث و كرم ريختن با بغل دستي و ...) و نماز مغرب و عشاء و افطار و ذكر مصيبت و مداحي حاج اكبر چيني و آينه‌چي و حاج قربون و (و ايضا ممد نعمتي!) و سخن‌راني خسروي و پناهيان و شهاب مرادي و ... تا  سحر و ...

و عجب شب و روز دل‌نشيني! و عجب‌تر جماعت دل‌نشين‌تري. بچه‌هايي كه هيچ‌كس فكرش رو نمي‌كرد اين‌طور مناجات كنند و ضجه بزنند و ناله سر بدند. و من و شيدا هم فقط ثبت مي‌كرديم و لا غير! و باز هم احتياط براي بر هم نخوردن حال و حول بچه‌ها. البته بعضي وقتا شيدا رو به مجيد (عضو گروه!) و يا هادي محرابي (از بر و بچز خادم اعتكاف و قديمي‌هاي سازمان ملي جوانان) مي‌دادم كه يه دوركي بزنند و الحق چه شناگرهاي قابلي در زمينه‌ي عكاسي وجود داره كه فقط نياز به آب دارند.

سر جمع ماحصل اون سه روز براي من فقط شد اين چند فريم خاطره و اين شرح بي‌نهايت. عكسايي كه شناس‌نامه داره كار خودمه و غير اون كار مجيد و هادي و البته خود شيدا!


اولين سحري و آخرين افطار ما اين‌جوري ثبت شد. سفره‌اي بي‌آلايش از خوردني و رنگارنگ از خدا و صفا و وفا.

 

روي عكس‌ها كليك كنيد و براي برگشت به شيدايي، فلش Back  رو بزنيد: 

                                             ادامه‌ي همون افطار  و آخرين افطار اعتكاف كه شرايط رمضون رو داشت   اولين سحري اعتكاف با حال و هواي رمضون   

        


جماعت رو كه ولشون مي‌كردي، تو راز و نياز بودند و مناجات و قرائت قرآن. اون‌هايي هم كه شب رو تا ساعتي پس از نماز صبح با محبوب حال مي‌كردن، در پي تجديد قوا براي حضور در معركه‌ي جدال با نفس و شيطان در شب بعد. (تا چشم اونايي كه تو مسجد دانش‌گاه تهران چو انداختن كه يه عده تو كليساهاي شهرك غرب اعتكاف كردند در بياد از حدقه!)

روي عكس‌ها كليك كنيد و براي برگشت به شيدايي، فلش Back  رو بزنيد:

  عكس از مجيد يا هادي عكس از هادي يا مجيد    

       عكس از هادي يا مجيد     

  


بعضيا كه سر جمع تو شبانه روز 4 يا 5 ساعت بيش‌تر خواب ندارند، وقتي از ذكر و دعا و قرآن فارغ مي‌شدند، يا مار پله بازي مي‌كردند، يا با بلوتوث و پيامك مشغول مي‌شدند، يا با مطالعه (از كارهاي خوب بچه‌هاي مسجدالنبي كه ظاهرا مجتبا اميني باني اون بود، اهدا بسته‌ي فرهنگي در بدو ورود معتكفين به داخل مسجد بود كه شامل دفتري نفيس براي ثبت دل‌نوشته، خودكاري و تيتاپي و سانديسي و كتاب سرگذشت بي‌بديل شهيد برونسي يعني خاك‌هاي نرم كوشك بود). بعضي ديگه هم كه اينا ارضاشون نمي‌كرد، به قول اكبر حاتمي (همون هابيت ارباب حلقه‌ها) اعتكاف ديگرون رو سوراخ مي‌كردند! يا به عبارتي بيش‌تر ا تيك آف داشتن تا اعتكاف (سر دسته‌شون هم خودمون بوديم!)

روي عكس‌ها كليك كنيد و براي برگشت به شيدايي، فلش Back  رو بزنيد:

 مار پله در حين اعتكاف بلوتوث اخلاقي پيامك فرادا و دو نفره ايضا

چند نفره مطالعه و مطالعه خاك‌هاي نرم كوشك سرگذشتي عجيب از رزمنده‌اي گم‌نام دانايي پير و جوان نمي‌شناسد

پير مرد و دريا اطلاعات عمومي جاودان پيكر شهيد عبدالحسين برونسي بناي ساده‌ي تربتي  

سرگذشتي خواندني و عبرت آموز دل‌نوشته واگويه فينال مسابقات داخل اعتكاف پينگ پنگ كشوري - ممد نعمتي (راست) و مجيد لايقي (چپ) ثبت لحظه‌اي شيرين براي بلوتوث‌هاي فردا

سوژه‌اي كه هم‌واره براي دوستانش سوژه‌اس خواب مؤمن هم عبادت است خوابي كه فرشته‌ها لالايي‌اش را مي‌گويند و او خود يك فرشته بود عكس از هادي محرابي

معصوميت تجديد شده 

 


تو گير و دار مناجات و راز و نياز، بازار عكس يادگاري رو هم داغ كردم و از حاج آقا خسروي امام جماعت مسجد (كه حقا تو اون چند روز به بچه‌ها كلي حال داد) و دخترك خوردني‌ش و پسرك فوق‌العاده وروجكش تا حامد (كوچيك‌ترين معتكف) و باباش گرفته تا حتا از لحظه‌ي نماز شب خوندن اكبر عكس گرفتم و گرفتند. و ديدني‌ترينشون، همون عكس يادگاري بچه‌هاي خادم اعتكاف با اكبر بود!

روي عكس‌ها كليك كنيد و براي برگشت به شيدايي، فلش Back  رو بزنيد:

 عكس يادگاري با اسطوره‌ي ريا! جناب خسروي و وراثش عالِمي براي تمام فصول شيرين عسل حامد، كوچولوترين معتكف پدر و پسري در كارگاه پرورش ايمان 

نسل فردا، فردايي مهدوي (عكس از هادي محرابي) 


اين دو تا عكس هم كه كار هاديه، دو تا شرح خاص داره. اولي كه موميايي توتان‌خامونه و دومي هم گوياي اين مطلب كه تو اين وانفساي كم‌بود برق، شهركي‌ها به بدنه‌ي كولرشون هم برق وصل مي‌كنند!

 

روي عكس‌ها كليك كنيد و براي برگشت به شيدايي، فلش Back  رو بزنيد:

     كولر برق دزد! - عكس از هادي محرابي   موميايي 4- عكس از هادي محرابي


افطار روز آخر كه تموم شد، در بازداشت‌گاه نفس رو به رومون باز كردند و بچه‌ها هم با انرژي‌اي صدها برابر روز اول، آماده‌ي خروج و پريدن تو بغل خانه‌واده‌هاشون كه دم در به استقبال اومده بودند كه مجتبا اميني پيش‌نهاد عكس يادگاري براي حسن ختام كار رو داد كه استقبال هم شد. حالا دور از شوخي و طنزگونه نگاشتن، بچه‌ها (علي‌رغم تمام شايعات جمعي بيمار دل) سه روز پر از خدا رو با خودشون به خونه‌هاشون بردند. سه روزي كه يقينا در تموم مراحل زنده‌گي‌شون تأثير خواهد داشت. سه روزي كه با ذكر و دعا و روزه و مناجات شروع شد و با اعمال پر بركت ام‌داود به پايان رسيد.

روي عكس‌ها كليك كنيد و براي برگشت به شيدايي، فلش Back  رو بزنيد:

عكس يادگاري با سوژه‌هاي عكس يادگاري خيلي‌ها اومدند و باز هم اومدند و بالاخره من هم اومدم (عكس از مجيد نازنين)

نوشته شده توسط سهیل کریمی در ساعت 3:59 | لینک  |