مدتها بود که دنبال یه جایی میگشتم تا بتونه منه خودم رو بازتاب بده . پژواکی که نه تند و تیز مثل انتقادها و تحلیلهای سیاسی و نه دیر پز و دیر هضم عین وقایع آخرالزمانی امروز و فردامون باشه. منشوری که سادهگی درونم رو به چندین طیف خوش رنگتر تبدیل کنه و بیشتر از قبل در دسترس این و اون قرارم بده. و در عین حال، ناقض پارتیزان بودنم هم نشه. درسته که پارتیزان منعکس کنندهی بخشی از درونمه، ولی نه همهش. پارتیزان خلاصهای از دغدغههای انقلابیگریمه که تو قالبهای گوناگون نمود پیدا میکنه و البته کمی خشن. پس لازم بود یه آینهای، آبگینهای، آب زلالی، چیزی، به بازتاب سادهگی روستایی بودنم بپردازه و بگه اون چه رو که نهاد بی آلایشم میخواد فریاد بکشه. واسه همین خیلی گشتم تا وسیلهی مورد نظرم رو پیدا کنم. و تو این گشت و گذار و چرخیدن و گردیدن، نمای سادهی سرپناهی بیشیله پیله نظرم رو جلب کرد. عمارتی خشت و گلی با تمام صفای دوران بچهگیهام. عمارتی که تابستوناش، تنها با تن به آب حوض وسط حیاطش زدن خنک میشد و زمستوناش با چای قند پهلوی «عزیز» اون هم زیر کرسی زغالی، داغ. وقتی خواستم با همون شور و حال، در چوبی این عمارت رو دقالباب کنم، متوجه شدم رو کاشی لاجوردی بالای درش نوشته «شیدایی». و شیدایی هم که به قول آقا مرتضا، همون هنر متجلی شدهس. امیدوارم درست اومده باشم، اون نشونهی روی کاغذ مچاله و از عرق دستم خیس شدهای رو که سالها تو جیبم جا خوش کرده بود. (هلاک شدم از این همه تعریف از خودم!)