اين شرح بينهايت (6) / انيس نقاش

ادامه مطلب


بالاخره پس از حدودا شيش ماه تصميم گرفتم وقت كنم و پستي رو كه براي همون شيش ماه پيش آماده كرده بودم... بماند. امروز از يه مسافرت چند روزه به شهري كه مثل شهريار دوستش دارم برگشتم و هزار تا انرژي واسهي اين پستگذاري دارم.
جونم براتون بگه كه، شايد پيش از اين هم گفته باشم، و البته تو همين پروفايل يا ستون معرفي وبنامه كه رو به روي همين سطوره هم آوردم كه عالم بچهگيهام (و يا بچهگيتريهام!) تو دنيايي ميگذشت كاهگلي و پر طراوت و شادِشاد. ديگه از اون دنيا و يا حياط، يه چند تا اتاق كه محل اسكان عمهي مهربونمه چيز ديگهاي باقي نمونده. يعني از يه خونهي ششصد متري كه در سال 1333 پس از سيل خانهمان برانداز همون سال شهريار، توسط پدربزرگم بنيان نهاده شد. حياطي كه پر بود از گلهاي رز رونده، يه كاج قد بلند و...

خيلي وقتها (طبق اونچه كه در اولين پست شيدايي هم ميبينيند) سوژههاي عجيب و غريب تو تاكسيها ديده ميشه كه نشون دادن اون به ديگران خالي از لطف نيست (شرطش اينه كه اين شيدا كوچولوي ما هم همراهمون باشه). يكيش همين تاكسي خط پونك-شهرك قدس (غرب) كه مشاهده ميكنيد! حالا گذشته از غلط غلوط بودن جملات و واژهها...
يك توضيح به ظاهر ضروري: براي درك بيشتر مطلب، ابتدا آن را كامل بخوانيد، سپس در بازخواني، روي كلمات و جملات آبي كليك نموده و براي بازگشت به شيدايي، نشان سبز رنگ Back را كليك كنيد!
ـ كجايي سهراب ؟!
كت و شلوار هاكوپيانش را پوشيده بود. روزهاي آخر آرميتا بود. قرار بود همان روزها برگردد آمريكا. ارميا آمده بود براي بدرقهاش و شايد حرفهايي بيشتر. وارد قطعهي چهل و هشت كه شد، ديد چند كارگر افغاني، مشغول در آوردن پايههاي آلومينيومي عكسهاي شهدا هستند...

از دو، سه ماه پيش كه جمعي از بچهها قرار گذاشتن كه بنا به دلايلي، هر چند جمعه يك بار به آسايشگاه جانبازان پاكدل (يا به قول اهل ظاهر، جانبازان اعصاب و روان) تو سعادتآباد برند، بنا داشتم عكسايي رو كه از اين ملاقاتها گرفته بودم، تو شيدايي به نمايش عمومي بذارم. اين تصميم من با اقدام استاد عزيزم حضرت محمد خان تاجيك و نمايش شاهكارهاش از اين عيادات در وبنامهش، منتفي شد. يعني وقتي من آثار تاجيك دوستداشتني رو ديدم ديگه حرفي براي زدن نداشتم.
اين بود تا اينكه يه روز همين سعيد غلامي پست قبل، چند دقيقهاي مونده به افطار زنگ زد و بغض كرده از جفاي ياران گفت كه بچهها ديشب...

يك توضيح به ظاهر ضروري: براي درك بيشتر گزارش، ابتدا آن را كامل بخوانيد، سپس در بازخواني، روي كلمات و جملات آبي كليك نموده و براي بازگشت به شيدايي، نشان سبز رنگ Back را كليك كنيد!
اصلا همهش تقصير سعيده. سعيد غلامي رو ميگم. اون بود كه پيشنهاد اومدن به پارك رو داد. اونهم اين وقت شب. حالا صداي خندههاي من و سعيد تمام فضاي پارك رو پوشونده. گاهي اون ميگه و گاهي من...

هر مسلمون معتقد به اوليههاي دين، از آرزوهاي قشنگش توفيق ديدن خونهي خدا و زيارت مزار پيغمبر و ائمهي بقيعه. آرزويي كه با مستطيع بودن، آرزويي واجب و غير اون (حتا عمرهش) مستحب ميشه. و اين آرزو، تو دو مقطع زماني با فاصلهي اندك و با شرايطي ويژه نصيب من شد.

هر سال وقتي ايام اعتكاف و يا همون ايامالبيض ميرسيد، از دور تماشاگر اين همآيش روحاني بودم و هيچ دركي هم از اوضاع و احوال اون نداشتم. يادمه اواخر دههي هفتاد يعني اون روزا كه مبحث معتكف شدن تو جامعه داشت پا ميگرفت، ميخواستم برم مسجد دانشگاه تهران و لحظات اونچنيني رو با دوربين نيكوني كه داشتم ثبت كنم. عمرا اگه من رو راه داده باشند! واسه همينم تو اين زمينه خيلي عقدهاي شدم.
گذشت و گذشت تا چند وقت پيش كه حامد اميني سر موضوعي كه هيچ ربطي به اعتكاف نداشت از من دعوت كرد كه به جمعشون تو مسجدالنبي شهرك قدس ديروز و شهرك غرب امروز! بپيوندم. كمي ترديد داشتم ولي ...

بچهتر که بودیم لحظه به لحظه و ساعت به ساعت روز شماری می کردیم تا هفته به آخر برسه و به باغ و دمن بزنیم و آب سردی رو آتیش شیطنتای بچهگونهمون بريزیم. غروب جمعه که گفتن نداره ولی عصر و غروب پنچشنبه خوش حال و هواترین روز خدا بود برامون.
حالا هم که درگیر دنیاییم و آلوده تو دود دم شهر و ترافیک و جنگ اعصابهای کاری و مچگیریهای سیاسی هنوز هم رگههای روستایی بودنمون ...

از دیر باز ، فرهنگ در این مرز و بوم ، تابع سیاست سیاس بوده و این تبعیت همیشه تبعات عجیب و غریب داشته تا جایی که یک آدم سر تا پا فرهنگی از مجموعه ای پا تا سر سیاسی سر درآورده و در این امر آن قدر افراط می کند تا به مرز خود سری برسد . آدمی که با یک عمر کار فرهنگی کردن (ولو آب دوغ خیاری عمل کردن) خود را در مقام ...

۲۲ بهمن و راه پیمایی همه ساله اش ، دیگر برای ما ایرانی ها شده یک سنت ملی . یک چیزی مثل شب یلدا و عید نوروز . که نه البته ، یقینا خیلی فراتر از یک شب طولانی و ۱۳ روز شادی . ۲۲ بهمن ، شب و روزی بود که سرنوشت تاریخ را عوض کرد .
در کنار این روز و راه پیمایی ملی اش ، حاشیه هم بسیار است که دیگران کم تر به آن می پردازند ولی نه مثل شیدایی که سعی کرده این ها از چشمش دور نماند ...

نوروز سال ۸۱ بود . روز دوم عيد و اوج ديد و بازديدهاي آميخته با عزاي حسيني . روزها ، تعطيلات نوروزي و شب ها هم اقامه ي عزا از جنس صفوي ! ...
جلسه ي پرسش و پاسخ و نقد وبلاگ
يك شنبه ، ۴ آذر ۱۳۸۶
يوسف آباد ، پارك شفق ، فرهنگ سراي دانش جو
ساعت ۳۰ : ۴ بعد از ظهر
نا امني نكشيدي كه گشنه گي يادت بره !

پاييز سال 79 بود . تو نشريه ي يالثارات ، گزارش هاي جنجالي و اسيدي مي نوشتم و به تبعاتش مي خنديدم . مطالبم يك كم بيش تر از حد ، سر و صدا كرده بود . اون موقع جناب دكتر [بعد از اين] كوشكی ، ستوني رو تو هفته نامه داشت كه اون هم كم سر و صدا نداشت . از اون جايي كه تو اون ايام احترام خاصي به نظرات حضرت مستطاب ايشون مي ذاشتم (بر عكس امروز كه نسبت به اعتقاداتش پشيزي ارزش قائل نيستم ، البته به جز يه مورد كاري مشترك كه ممكنه در آينده ي نزديك با هم داشته باشيم !) تصميم گرفتم به موضوع نا امني هاي سرحدات شرقي ايران بپردازم . تو اون دوران ، اين طالبان از خدا بي خبر و بي ناموس ، براي اين كه شعاع تكون دادن هاي دمبشون براي يانكي هاي بي دين بيش تر شه ، تا عمق استان خراسان نفوذ كرده و ...
بازگشت كوچولوها به دنياي گذشته شان !
درست چهار سال پيش در چنين ايامي (دوازده آبان 1382) حكم بازگشت ما (من و آن مستند ساز ديگر كه به دليل نزديكي ايام انتخابات مجلس از ذكر نامش معذورم !) به خاك ايران صادر شد و آن استقبال عجيب در شلمچه و آبادان و تهران و شهريار از ورود ما به عمل آمد . جالب اين كه من و آن يار غارم ! در ايام دربند بودن ، با هم قرار گذاشته بوديم كه وقتي حكم آزادي مان را گرفتيم بدون سر و صدا و خيلي بي خبر به خانه هاي مان برويم تا همه غافل گير شوند و …
هنرنمایی یه خوش ذوق شهریاری !

تو پنج شنبه ی یکی از روزای گرم تیر ماه تابستون امسال ، طبق اسبوعات همیشه گی عازم خونه ی مادرم تو شهریار بودم که ، هنرنمایی یه راننده خطی آزادی-شهریار من رو سر ذوق آورد !
واقعیتش ، روم نشد بپرسم هدفش از این هنر نمایی چیه و چه کسی قراره تو این ماشین حلق آویز بشه ، ولی اگه شما هم مثل من کمی دقیق بشید ، خیلی منظورها میشه از این کار داشت . نمیشه ؟ (ناگفته نمونه که اگه هرمز شجاعی مهر و دوستان گروه اجتماعی شبکه ی یک به این آدم خوش ذوق دست پیدا کنند ، حتما به حجم آب برنامه ی خانواده خواهند افزود !)